همه اسباب بازیهای من
این تصویری که مشاهده میکنید همه ان چیزی است که مامانم در اختیار من میگذارد اخه بقیه وسایلم مناسب سنم نیست با این حال هرزگاهی من مامانم رو مجبور میکنم که اون وسایل را در اختیارم بگذارند......... ولی در کل بچه قانعی هستماااااااااااااااا ...
نویسنده :
مامان
23:46
واکسن شش ماهگی
طبق معمول که همه واکسنهام رو در روز خودش نزدم این واکسن هم همینطوری شد قبل از رفتن کلی تیپ زدم وخوشحال (اخه من میدونستم که خیلی قوی هستم واتفاقی نمیافته) بودم رفتیم بیمارستان بهمن و دوستم (اقای اقاجانپور) قد و وزنم را گرفت ومثل همیشه کلی باهام بازی کرد وبعدشم ویزیت دکتر واینکه کلی سفارشهای خوب به مامانم داد که میتونی سوپ وسرلاک وابمیوه بهش بدی ویک سفارش بد که قطره مولتی ویتامین واهن همچنان ادامه داشته باشد آخه چرا؟ وبعد مراسم واکسیناسیون دوتا امپول و دو قطره موقع زدن امپولها خب ادم دردش میگیره دیگه منم دوتا جیغ گنده کشیدم وهمین دیگه تمام شد اخه مامانم قبلش همون موقع که داشت منو خوش تیپ میکرد دوبرابر وزنم قطره استامینوفن هم بهم داد ...
نویسنده :
مامان
23:34
دندونی
از اونجای که من هیچ چیز مربوط به دهان نوزادان ،شیرخواران وکودکان را نزدیک دهانم نمیبرم (اعم از پستونک ،شیشه و دندونی)مامانم هم مجبور شد به جای دندونی قورباغه ای سبز یک هویج نارنجی خوشمزه به دستم بده البته اب هویج هم خوردم اما خودش خوشمزه تر بود اینم ابراز خوشحالی من بابت دندونی کاملا طبیعی ...
نویسنده :
مامان
17:30
نیم سالگی
من الان نیم سالم تمام شده 6 ماهم شده نصف یک سال را رد کردم البته تا الن 3تا فصل را دیدم زمستان،بهار،تابستان فقط مونده پاییز ،فصلی که مامانم میگه عاشقش وخودش توی این فصل به دنیا اومده.... دیگه دارم بزرگ میشم میخوام چندتا ازکارهای مهمی که تا الان انجام میدم رو بگم (شاید بعدا که بزرگ بشم .خیلی بزرگ این کارها برام مهم نباشه ): یک غلت کامل میتونم بزنم هوررررررررررا میتونم به جایی تکیه بدم وبشینم وبدون کمک هم چند ثانیه میشینم. غذاهای کمکی رو شروع کردم (حریره بادوم،فرنی،پوره سیب زمینی،اب سیب،اب هویج،اب انگور) تو رورئک میشینماما زیاد خوشم نمیاد اسباب بازیهام رو از این دست به اون دست میدم موقع خوابم که میشه دیگه هیچی جلودارم نیست برای...
نویسنده :
مامان
17:04
یک روزی منم میتونم......
با پاهای خودم برم پارک ودیگه تو بغل مامانم دست وپا نرنم... با دستهای خودم قاشق غذا را یگیرم تا مامان نخواد بزور قاشق را از دستم در آورد تا قاشق بعدی غذا رو دهانم بگذارد. با دندونهای خودم همه میوه هارو میجوم تا دیگه مامان مجبور نباشه از هزار تا صافی رد کنه تا من آب میوه رو بخورم ویک روزی با زبان خودم به مامان میگم : &nb...
نویسنده :
مامان
0:38
اولین مطلب
سلام به پسر گلم مامانی واقیعت اینه که تا حالا دوست نداشتم خاطرات تو ومن را کسی دیگر بخواند اما امروز دل را زدم به دریا وخاطرات گل قشنگم نفسم زندیگم را اینجا ثبت کنم تا برای همیشه در فضای مجازی باقی بمونن ...
نویسنده :
مامان
11:25
یک عذر خواهی کوچولو
چون خیلی دیر برای تهیه وبلاگ اقدام کردم مجبورم از لحظه تولد به بعد عکسها وخاطراتت را بگذارم
نویسنده :
مامان
11:25
كتاب خواني
خوب منم مثل مامانم كتاب خوندن رو خييييييييييييييلي دوست دارم حالا من اين شكلي ميخونم مگه جه اكشالي داره ...
نویسنده :
مامان
11:24










